نفس های آخر یک نفس بودن
پسملی من داره وارد ماه نهمش میشه .
اتاقش چیده شده , اسمش انتخاب شده و سونوگرافی وزنش رو رفته و مشخص شده خیلی درشته .
این روزها پر از استرس تمام شدن این دورانم . در عین انتظار برای روز دیدار , دلم نمیخواد ازم جدا بشه و وارد فاز جدید زندگی بشیم .
احساس میکنم از دونفره هام با پسرم نهایت استفاده رو نکردم . دلم میخواد برگردم به اوایلش , براش قران بخونم , موسیقی موتزارت بذارم و با هم رمان بخونیم .
از طرفی دلم برای گل گلی های وجود خودم بد جور تنگ شده , دلم لاک زدن میخواد و رنگ مو و یه برچسب پر از استیکرهای قلب قلبی و یه دفترچه .
دلم قدم زدن و خرید بی استرس تو کتاب فروشی های آمادگاه رو میخواد .
این کسلی و بی حوصلگی رو دوست ندارم که شده همراه دائمم .
دفترچه پسرم کامل نشد , نمدهاش رها شده و یه کوه کتاب نخونده دارم .
دیشب بوی شیر واقعیت تلخ و نفرت انگیزی رو به من نشان داد , خداحافظی با دنیای دخترانه هام .
بی ربط نوشت : دلم گلدون های سبز و نارنجی و صورتی میخواد . و یک باغچه برای سبزی کاشتن .



نفس های آخر یک نفس بودن
